تبليغاتX
آینه عبرت
آینه عبرت

 دیوی که می خواست زن بگیرد!

روزی روزگاری در سرزمین هایی نه چندان دوردست دیوی زندگی می کرد

 به نام «تهران». دیو قصه ی ما در زشتی و بد بویی و ترسناکی نظیر

نداشت. بوی دود و کثافت از چند کیلومتری او به مشام می رسید. صدای

فریاد ها و عربده هایش گوش ها را می آزرد. هیچ موجودی از ترسش خواب

 نداشت ولی چون ثروتمند بود طمع مردمان را برمی انگیخت. پیر و جوان و

 زن و مرد از دورافتاده ترین شهر ها و روستاها به سویش کوچ می کردند تا

 کمی از ثروتش را به چنگ آورند. اما «تهران» ترسناک تر از این حرفها بود

 که بشود از صندوق جواهرات بی نظیرش چیزی دزدید. هر کس نزدیکش

 می شد در دامش می افتاد و باید تا آخرین ثانیه های عمرش را برای دیو

 کار می کرد و جان می کند... تازه ترسناکی و بدبویی ، یک طرف

خصوصیات «تهران» بود...


آنقدر زشت بود و بد ترکیب که هیچ دیوی حاضر به ازدواج با او نمی شد.

چند بار به خواستگاری «برلین» و «مسکو» و «لندن» رفته بود ولی همه به

 او جواب سر بالا می دادند. (چون دماوند - پدر تهران - زمین گیر شده بود و

 از طرفی وجدانش اجازه نمی داد هیچ دیوی را در دام بچه ی نا خلفش

بیاندازد ،اجازه داده بود که تهران با «کرج» و «ری» - خواهر و مادر تهران-

به خواستگاری بروند.) خلاصه در هر خانه ای را می زدند حرف از خواستگار

 های دیگر به میان می آمد و اینکه : نیویورک و پاریس خیلی خوش تیپ تر

و باکلاس تر از تو هستند!


گذشت و گذشت تا اینکه خاله اصفهان به او پیشنهادی داد :

جراحی پلاستیک!

تهران سر از پا نمی شناخت. خیلی خوشحال بود. از خوشحالی در اقصا

نقاط هیکلش مراسم پایکوبی برگزار بود! (تازه با سرویس ایاب و ذهاب!!)

باید جراحی پلاستیک می کرد و خوشگل می شد. خرجش هم کم نبود

ولی آنقدر ثروت داشت که این مبالغ هنگفت برایش اهمیتی نداشته باشد.

 از کجا باید شروع میکرد؟ در اولین نگاه می شد جواب این سوال را گرفت:

 دماغ!


بعد از کلی پرس و جو آدرس دکتری را گرفت که دماغ «تورنتو» را عمل کرده

 بود. خود تورنتو هم وقتی با تهران صحبت می کرد ، عجیب به دماغش

می نازید!


خلاصه خودش را سپرد به تیغ جراحی . دکتر قول داده بود 3-2 ساله کار را

 تمام کند و یک دماغ خوشگل و قلمی برایش بسازد ولی 6 سال بود که کار

 ادامه داشت . پول زیادی هم از جیب تهران رفته بود و هنوز هم باید

می رفت. هر روز از دکتر قول می گرفت که : «تا یه ماه دیگه باید تموم

بشه ها!» و دکتر هم سبیل گرو می گذاشت که : «حتما» ولی ...


دیگر از خوشگل شدن دماغش نا امید شده بود. ماجرای دماغ آنقدر طول

 کشید که تهران پیر شد و چین و چروک بر چهره اش نمایان. اگر بهترین

 دماغ دنیا را هم به او می دادند، کسی به غلامی ش نمی پذیرفت چه

 برسد به حالا که یک دماغ زشت و ناقص روی صورتش خودنمایی می کرد.

 خسته شده بود. دیگر به کار کسی کار نداشت. افسرده بود و رنجور.

آرزوی مرگ می کرد. زن می خواست ولی نمی دادند! نمی توانست کاری

کند. گوشه کنایه ها آزارش می داد. کارش شده بود آه و ناله. داشت مریض

 می شد. اوضاعش به هم ریخته بود. صاحب نداشت. خر تو خر شده بود!

 آنقدر بی تفاوتی و کم محلی دید که بیمار شد. اوایل فقط تب بود. داغ

می شد. خیلی داغ. بعد مدتی لرز هم گرفت. یکبار آنقدر لرزید که ...


     مُرد!




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 توسط آینه عبرت 






نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 توسط آینه عبرت 






نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 توسط آینه عبرت 






نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 توسط آینه عبرت 



اللهم صل علي عليّ بن موسي الرضا المرتضي

الإمام التقيّ النقيّ و حجتك علي من فوق الأرض و من تحت الثري

الصديق الشهيد

صلاة كثيرة تامة زاكية متواصلة متواترة مترادفة

كأفضل ما صليت علي أحد من أوليائك

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 توسط آینه عبرت 



نامه امير كبير به اعليحضرت همايوني !




نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 توسط آینه عبرت 



هيچ کس اشکي براي ما نريخت 

                                       هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست

                                         حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم

 
                                              گاه بر حافظ تفأل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

                                      يک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زياران چشم ياري داشتيم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم




نوشته شده در تاريخ شنبه سوم شهریور 1386 توسط آینه عبرت 


درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
موضوعات
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
 
Blog Skin